OKR فقط یک قطعه از پازل عملکرد سازمانی است. مدیریت عملکرد کارکنان، مفهومی چندلایه است که با ابزارهای هدفگذاری یا اجرای استراتژی قابل تقلیل نیست. از SWOT و PESTEL در تدوین استراتژی گرفته تا OKR و BSC در اجرای آن، هر ابزار جایگاه خاص خود را دارد، اما هیچکدام بهتنهایی نماینده کل عملکرد نیستند. در این مقاله، جایگاه واقعی OKR را در معماری سازمانی بررسی میکنیم تا نشان دهیم چرا نباید آن را با مدیریت عملکرد کارکنان یکی دانست.
عملکرد سازمانی از طراحی استراتژی آغاز میشود. در این مرحله، سازمان تصمیم میگیرد در آینده کجا باشد و چگونه به آن نقطه برسد. اهمیت این تصمیم در این است که سیستم هدفگذاری باید در خدمت آن باشند. برای تدوین استراتژی، ابزارهایی مثل SWOT، PESTEL، P5 و زنجیره ارزش پورتر به کار میروند. این ابزارها به سازمان کمک میکنند تا محیط بیرونی، توانمندیهای درونی و مسیرهای ممکن را تحلیل کند. خروجی این مرحله معمولاً بهصورت مستنداتی ظاهر میشود؛مثل تصمیم برای ورود به بازار جدید یا تولید محصول تازه. این مستندات، پایه اجرای استراتژیاند و بدون آنها، هیچ سیستم عملکردی معنا ندارد.
پس از تدوین استراتژی، باید بررسی شود که آیا اجرای آن از نظر مالی امکانپذیر است یا نه. در این مرحله، نقش تحلیل و برنامهریزی مالی حیاتی میشود. متخصصان مالی وظیفه دارند تعادل میان ریسک و سودآوری را در آینده پیشبینی کنند. چرا که جذابیت هر استراتژی، به توان تأمین مالی آن برای اجرا و به خروجیهای مالی آن برای سهامداران وابسته است. اگر این مرحله نادیده گرفته شود، سازمان ممکن است وارد مسیرهایی شود که از نظر مالی ناپایدار یا پرریسکاند.
طراحی سازمان، حلقه اتصال بین استراتژی و اجراست. این فرآیند محوری تعیین میکند که آیا استراتژی تدوینشده قابلیت عملیاتی شدن دارد یا نه. اهمیت این طراحی در این است که جایگاه ابزارهایی مثل OKR و BSC را بهدرستی مشخص میکند.
طراحی سازمان در سه سطح انجام میشود:
در سطح کلان، تصویر بزرگ سازمان ترسیم میشود. از جمله مدل عملیاتی، ساختارهای اصلی، و معیارهای طراحی. هدف این مرحله، همراستاسازی مدل عملیاتی با استراتژی است.
در سطح خرد، جزئیات سیستم طراحی میشود تا اطمینان حاصل شود که مدل کلان قابلیت اجرا دارد. در این مرحله، ریزش آبشاری اهداف اتفاق میافتد و ابزارهای اجرای استراتژی مانند OKR و BSC وارد عمل می شوند.
در سطح دادهمحور و عملیاتی، اقدامات روزانه شکل میگیرند، مغایرتها تحلیل میشوند، و برنامهریزی منابع انسانی انجام میشود، جایی که عملکرد به داده تبدیل میشود.
هدف نهایی طراحی سازمان این است که افراد مناسب، با مهارتهای مناسب، کار مناسب را به روش درست و در تعداد مناسب، در مسیر واقعی دستیابی به اهداف استراتژیک انجام دهند. این یعنی OKR، فقط در سطح خرد معنا دارد، جایی که هدفگذاری باید با ساختار و منابع هماهنگ باشد.
سازمانهایی که با رویکرد چابک کار میکنند، بستر مناسبی برای استفاده از OKR دارند. مدیریت پروژه در گذشته عمدتاً بهصورت آبشاری انجام میشد؛روشی خطی، زمانبر و پرهزینه. اما با تغییرات سریع بازار و نیاز به پاسخگویی مستمر، رویکرد چابک (Agile) توسط متخصصان توسعه داده شد تا ارزشآفرینی در هر مرحله ممکن شود. تفکر چابک، برخلاف مدل آبشاری، بر تحویل تدریجی محصول، مشارکت تیمی و پاسخ سریع به تغییرات بازار تمرکز دارد. ریشههای این رویکرد به چرخه دمینگ در شرکت تویوتا در دهه ۱۹۵۰ برمیگردد و بعدها در دهه ۱۹۸۰ وارد صنعت نرمافزار شد.
در Agile، خروجی هر مرحله اهمیت دارد،نه فقط محصول نهایی. این منطق با اصل OKR که بر «نتایج کلیدی قابل سنجش» تأکید دارد، کاملاً همراستا است. به همین دلیل، سازمانهای نرم افزاری پروژهمحور یا محصولمحور که نیاز به تحویل مستمر دارند، میتوانند از OKR برای اجرای استراتژی استفاده کنند. برای مثال، طراحی و تولید یک محصول جدید، خود یک پروژه است که در هر فاز باید خروجی قابلارزیابی داشته باشد. سازمانهایی که محصولاتشان دائماً بهروزرسانی میشوند،مثل کسبوکارهای پلتفرمی، نیازمند سیستمی هستند که هم چابک باشد، هم نتیجهمحور. به همین دلیل، شرکتهایی مثل اسنپ، تپسی، دیجیکالا و سایر پلتفرمهای دیجیتال از OKR برای همراستاسازی تیمها با اهداف استراتژیک استفاده میکنند.
OKR علاوه بر اینکه یک چارچوب اجرای استراتژی است، در سطح فردی نیز بهعنوان الگوی هدفگذاری استفاده میشود. در مقابل، BSC نیز یک سیستم اجرای استراتژی است، اما برای هدفگذاری فردی از الگوی SMART بهره میگیرد. تفاوت این دو الگو در نحوه زمانبندی اهداف است. در OKR فردی، الزام به تعیین بازه زمانی دقیق وجود ندارد، چرا که با منطق چابک و زمانبندیهای هفتگی، دوهفتگی یا ماهانه همخوانی دارد. اگر سازمانی از OKR برای اجرای استراتژی استفاده میکند، میتواند در بخش هدفگذاری کارکنان (Target Setting) نیز از همین الگو بهره ببرد،اما این فقط یک بخش از فرآیند مدیریت عملکرد است، نه کل آن.
در دوره مدیریت عملکردم، فصل نهم را به OKR و سایر سیستمهای اجرای استراتژی اختصاص دادهام. اما همانطور که همیشه تأکید میکنم: فقط یک فصل! مدیریت عملکرد کارکنان شامل مباحث گستردهتری است، از جمله طراحی سیستمهای رفتاری، نتیجهمحور، توسعهای یا هیبریدی؛ استفاده از کوچینگ؛ و بهکارگیری رویکردهای بازخوردی مثل Feedback to Feedforward. اینها اجزایی هستند که در OKR وجود ندارند و برای توسعه واقعی عملکرد کارکنان ضروریاند.
من دهها منبع معتبر در حوزه مدیریت عملکرد را بررسی کردهام، از جمله کتاب شناختهشده Herman Aguinis که فقط یکبار و آن هم بهعنوان مثال شرکت گوگل، از عبارت Objective & Key Results استفاده کرده است. این شواهد علمی و تجربی نشان میدهند که OKR ابزار مدیریت عملکرد کارکنان نیست، بلکه فقط یکی از اجزای اجرای استراتژی در سطح سازمان و تیم است. مدیریت عملکرد کارکنان، سیستمی مستقل، چندلایه و توسعهمحور است که نیازمند ابزارها و رویکردهای تخصصی خود است.
OKR ابزاری قدرتمند برای اجرای استراتژی است. اما مدیریت عملکرد کارکنان، سیستمی مستقل، چندلایه و انسانی است که نیازمند ابزارها و رویکردهای تخصصی خود است. اشتباه گرفتن OKR با سیستمهای مدیریت عملکرد نیروی انسانی، باعث سردرگمی سازمانی، کاهش اثربخشی و انحراف از اهداف توسعهای میشود. سازمانهایی که این تفکیک را درک میکنند، در اجرای استراتژی موفقترند و در توسعه سرمایه انسانی اثربخشتر عمل میکنند. مدیریت عملکرد کارکنان، چیزی فراتر از هدفگذاری است؛ ترکیبی از طراحی سیستمی، ذهنیت فرد، تعامل انسانی و یادگیری مستمر.
لذت یادگیری رایگان در خبرنامه ما
هر هفته یک آموزش درجه یک برات ایمیل کنیم؟
HRPRF که برگفته از دو لغت HR و PERFORMANCE است بیانگر تمرکز ما بر عملکرد منابع انسانی در سطوح خرد و کلان سازمان است. هدف اصلی ما پیاده سازی و بهینه سازی فرآیندهای زیرساختی و کلیدی منابع انسانی و توسعه سازمانی در این مدرسه خواهد بود.
من هر هفته یک مقاله تحقیقی، تحلیلی در این باره می نویسم، اطلاعاتت وارد کن تا برات بفرستم.